پاهایش معلوم نبود ولی احتمالا کج گذاشته بود.کت و پیراهنش یکدست سفید بود و وقتی می دیدیش یاد کلمات نورانی و هاله ی نور و ظهور و اینا می افتادی و فکر می کردی شاید از قصد این مدلی پوشیده.به نظرم سفید تر هم شده بود.مثل همیشه با لبخند و آرام و بدون تپق و با صداقتی که گاهی تشخیصش از حماقت دشوار می شد حرف می زد.در حیاط "کاخ" ریاست جمهوری بین دو مرد جوان نشسته بود که معمولا به نوبت ازش سوال می کردند.نمی دانم حیدری بود یا آن یکی که از سوخت پرسید.در مورد سهمیه بندی می دانست که کارشان خوب بود و قبول هم کرد که وضع پولدارها چندان فرقی نکرد و حتی شاید یک دلالی هم راه افتاد.گفت:"کسانی که می دونن سوخت مورد نیازشون بیشتر از اینیه که ما تعیین کردیم...بگن آقا ما انقدر بیشتر می خوایم.ما سهم اونا رو بیشتر می کنیم دسته بندی می کنیم، طبقه بندی می کنیم ببینیم آخر سر تهش چقدر می شه دیگه! برای اون مقداری که می مونه برنامه ریزی کنیم." اما دیگر نه حیدری پرسید نه آن یکی که اگر همه بگویند آقا ما بیشتر می خواهیم چی؟ درباره ی استانی کردن سهمیه بندی می دانست دردسرش زیاد است و قبول هم کرد که برای خیلی ها وضع سخت شده و ...حرف خوبی زد:"بالاخره ما می خوایم وضع مردم بهتر بشه و مردم هم بالاخره کمی محدود شدن و الان احساس محدودیت می کنن.ما هم به فکر این هستیم که این وضع کمی بهتر بشه ولی به هر حال ما داریم صرفه جویی می کنیم و این مسئله عادت مصرفی مردم رو تغییر می ده دیگه. این تغییر عادت مصرفی هم کمی سخته.به هر حال امیدواریم که..." باز هم یادم نیست حیدری پرسید یا آن یکی که قضیه ی الهام چیه و هنوز سوال تمام نشده انگار ازقبل می دانست قرار است درباره ی این قضیه هم حرفها زده شود خنده از چشمانش شروع شد.و تو هم با دیدن دندانهای عجیب سفدش پیش بینی می کنی که قرار است سر و ته قضیه به طرفه العینی هم آورده شود و همینطور هم می شود.می خندد و دستهایش را تکان می دهد و می گوید:"اتفاقا بعضی دوستان برای منم از این...از این چیزا فرستادن(حیدری یاد آوری می کند:پیام کوتاه) که خوبه خوشمون اومد شیشمی رو هم بهش بدین!" اما اعتقاد داشت که در واقع سه شغلش یکی ست اما باز هم کسی نگفت خب می شود سه شغل.سه تا کم است؟!
آخر سر هم خواست نشان بدهد که نامه ی اقتصاد دانان رویش تاثیر گذاشته دو سوال پرسید و گفت صاحبنظران بهش پاسخ بدهند ولی نگفت دقیقا به کجا.
