تبليغاتX
ندا و ایران

ندا و ایران

نفس کشید زمین...ما چرا نفس نکشیم؟

عکسهای مبارزه با اراذل و اوباش را که می بینم توی دلم می گم:زنده باد و بعد به لباسهایشان نگاه می کنم.تی شرت سفید یا نارنجی یا بلوز ورزشی آبی.شلوار لی.کفش آل استار معمولی یا دمپایی.کی و با چه کسانی و چند و از کجا خریده؟ یا اصلا خریده؟ توی آینه به خودش نگاه کرده و گفته:با این خوش تیپ ترم.همینو می خوام! یا ازدواج کرده؟ فکر نکنم. تا حالا عاشق شده؟حتما.چند بار گفته اگه مثلا اینجوری بشه دیگه عمرا برم سراغ خلاف،همونی می شم که اون می خواد.نماز خوانده؟ آره فکر کنم.چند بار؟ لابد یه وقتایی که از خودش بدش اومده...یا می خواسته توبه کند. پدر و مادرش چه حالی شدند وقتی پسرشان را آفتابه به گردن در محله ای که هر روز۱۰۰بار از آنجا رد می شوند دیدند؟ اون موقع به چی فکر می کردند؟ به روزی که    یک نوزاد بود. "خواسته" بود یا "ناخواسته" مثل خیلی از ما؟ بزرگتر شد مدرسه رفت یا سر کار؟ کجا؟ اوستاش کی بود؟ معلمهایش؟ وقتایی که درسهاشو خوانده بود...خوشحال بود...روزی که ترک تحصیل کرد چی؟ حتما تا حالا با خیلی ها دعوا کرده با چاقو،قمه،زنجیر...با چوب...همانطور که اون شب ماموران سیاه پوش زدنش...با چوب.ماموران من را یاد فیلمهای  جاسوسی انداختند.شب....چراغ بدست...لباس چسبان مشکی و چیزی شبیه نقاب روی صورت که از ترس اراذل زده بودند.بعضی هایشان ته ریش داشتند و معلوم بود زورشان هم زیاده اما هرچقدر هم زیاد باشد باز باید چند نفری کمک می کردند تا به یکی از همان پسربچه های بزرگ شده ای که گفتم مسلط شوند و آفتابه بیندازند دور گردنش و در محل بگردانندش.برای اینکار هم کتک است که می زنند...با چوب یا هرچیز دیگری که آنها را نمی کشد.همیین که نمیرند کافی ست.با تمام این دلسوزندن ها برای پسرهایی که ناخواسته شاید در بدترین شرایط ممکن به دنیا آمدند،وقتی یاد حرفهایشان در بازداشتگاه و جرمهایشان می افتم آرزو می کنم دیگر هرگز...هرگز...هرگز برنگردند.حتی اگر بخواهیم فکر کنیم بعد از 30 سال می توانند "اصلاح" شوند.

 

پ.ن:دوست نداشتم ذره ای از زردی اینجا کم بشه.عکسها را جایی دیگر ببینید.

+ نوشته شده در  86/03/10ساعت   توسط ندا  |