تبليغاتX
ندا و ایران

ندا و ایران

نفس کشید زمین...ما چرا نفس نکشیم؟

 

آدم .صرف نظر از نسبی یا ثابت بودن خوبی و بدی هممون می دونیم که یک آدم خوب حتی اگر امام خمینی باشد کارهای بدی کرده و عادتهای بدی هم داشته است.یک آدم بد هم مثل شاه یا صدام یا هیتلرو...(انگار مثال زدن برای بدها  آسونتره!)می تواند کارهای خوبی هم انجام دهد و عادت های خوبی هم داشته باشد.گفتم،هممون می دونیم فقط انگار یادمون می ره و تا کسی بهمون تلنگر نزنه هم یادمون نمی افته.این تلنگر زمانی که داشتم برنامه ی "فوق العاده"ی کانال سه رو می دیدم به من خورد.زمانی که تصاویر شاه و امام خمینی و بختیار و...روی صفحه ی تلویزیون بود و مجری برنامه داشت می گفت ما می خواهیم کاملا بی طرف واقعیات رو به مردم نشان بدیم درحالی که چند لحظه قبل گوینده به شاه گفت "شاه ظالم" که این یعنی" سوگیری ناخودآگاهانه".(این اصطلاح هم یعنی خودساخته ی فی البداهانه!).حالا اصلا کاری به سوگیری ندارم می خوام بگم بیایم قشنگیهای آدم های زشت رو ببینیم.از قیافه های زشت و اخلاقهای بد ِ در و همسایه هم می توانیم شروع کنیم.کسی رو که همه ی دنیا معتقدند زشت است یا اخلاقش بد است سعی کنیم فقط یک زیبایی در چهره یا اخلاقش پیدا کنیم.بعد می توانیم سعی کنیم آنها رو خودمون هم داشته باشیم یا اگر نه حداقل برخورد با اون آدمها و اصلا زندگی تو این دنیا لذت بخش تر می شه برامون.من فقط یه مثال کوچولو می زنم درباره ی شاه.توی یکی از همون تصویرهایی که داشت پخش می شد شاه وقتی داشت می رفت،از بین کسانی که دورش گرفته بودند و باهاش خداحافظی می کردند،کسانی هم می افتادند روی زمین که پایش را بوس کنند و شاه یکی دو بار ناخودآگاه دولا شد که اونارو بلند کنه.که البته بعد انگار شأن شاهی اش یادش آمد و دیگر اینکار رو نکرد.این فقط گوشه ای از زیباییهای آدمها و حتی اتفاقهای زشته.همین.

+ نوشته شده در  85/10/30ساعت   توسط ندا  | 

یک شهر کوچولو در منطقه ی غربی کشورمان زندگی می کند به نام ایلام.50 درصدمردم ساکن این شهرحاصلخیز زیر خط فقرهستند.اگر محرومترین نباشد یکی از محرومترین شهرهاست که جاهای دیدنی هم کم ندارد مثل هرجای دیگری از کشورمان. اما حدودا پارسال فهمیدم  اتفاقاتی در همین شهر کوچولو می افتد که اصلا کوچولو نیست.اصلا.اگر فیلم "بمانی" داریوش مهرجویی را دیده باشید متوجه می شوید از چه حرف می زنم.داستان از این قرار است که در ایلام فقر،محدودیت های جنسی و فرهنگی ،بیکاری و شاید هزار دلیل دیگر دست به دست هم دادند تا زنان و جوانان(آسیب پذیرترین قشرهای جامعه) بالاخص زنان راه رهایی را در به آتش کشیدن تن و بدنشان بیابند.راه رهایی را یا شایدتنها راه اعتراض را.که تنها کمتر از 50 درصد این زنان و جوانان در آتش به خواستیشان می رسند و دار فانی را وداع می گویند و اکثریت، زندگی با تن و صورتی که چیزی ازش باقی نمانده را ترجیح می دهند .این اتفاق تنها در ایلام نمی افتد و می توان گفت امری رایج است در شهرهای مرزی غرب کشور که 8سال زندگیشان را گذاشتند و الان هم کم شیمیایی و مجروح ندارد.اما چون ایلام در خودسوزی و خودکشی با گچ و قرص و دارو مانند بیکاری رتبه ی اول را دارد به آن پرداختم.حالا چرا این آمار دردناک که الان به سالانه 430 نفر رسیده است بیشتر در زنان دیده می شود و چرا آغازگر این رسم،زنان بودند؟چون آسیب پذیر ترند؟شاید درست باشد.یا شاید فشارهای روانی و اجتماعی ناشی از نادیده گرفته شدن و ازدواج با مردی همسن پدر و تحصیل حداکثر تا دبیرستان و زور و نداشتن حق درخواست طلاق و فقر و تحمل و تحمل و تحمل آنها را مجبور به چنین کاری می کند.اما در کنار این راه حل زنان و دخترانی هم هستند که شجاعت به خرج می دهند و زیر بار زور نمی روند و مقاومت می کنند که عاقبتشان را کمتر در روزنامه ها و بیشتر در سایتهای خبری می توان دید که به مراتب دردناکتر است از خودسوزی و آن همدستی پدر و پسر است برای کشتن دختر.پسر می کشد و اگر اگر اگر کار به دادگاه بکشد پدر رضایت می دهد.و این رسم همچنان ادامه دارد تا کسی از راه برسد و به غیر از دلسوزی دستی دراز کند و به تک تکشان زندگی کردن بیاموزد.

 

پ.ن:یکی از شهرهایی که قراره حتما حتما برم و اگه خدا بخواد با دست پر،ایلامه. با همین فکره که فعلا وجدانمو ساکت نگه داشتم!

 

 

+ نوشته شده در  85/10/19ساعت   توسط ندا  | 

 

خارجی به تابلوی روی دیوار اشاره کرد:"می دانید این چیست؟یکی از مشهورترین تابلوهای نقاشی دنیا است: شام آخر ِ عیسی با حواریانش که لئوناردو داوینچی کشیده است.درباره ی این تابلو افسانه ای وجود دارد که نمی دانم دوست دارید بشنوید یا نه."

همه با سر پاسخ مثبت دادند.

-"لئوناردو داوینچی موقع کشیدن این تابلو دچار مشکل بزرگی شد:می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا-یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند- تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.

,روزی در یک مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرحهایی را برداشت.

, سه سال گذشت.تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.کاردینال ِ مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

, نقاش پس از روزها جست و جو، جوان ِ شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند:دستیاران سر پا نگه اش داشتند و در همام وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی و گناه که به خوبی در آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلا دیده ام!"

داوینچی شگفت زده پرسید:"کِی؟!"

-"سه سال قبل، پیش از آن که همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم، زندگی پر از رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی عیسی بشوم"

 

 خارجی گفت:"می توان گفت نیکی و بدی یک چهره دارند.همه چیز به این بسته است که هر کدام کِی سر راه انسان قرار بگیرد."

                                                                                       ( شیطان و دوشیزه پریم/پائلو کوئلو)

 

من: نیکی و بدی اغلب یک چهره دارد(که همین هم تشخیصش را سخت می کند)اما نتیجیشان چه؟آن هم یکی ست؟!

+ نوشته شده در  85/10/12ساعت   توسط ندا  |