مقدمه:حیف فعلا بلد نیستم تو بلاگفا عکس بذارم.فقط....این کویره حکایت ایران ماس...شایدم خود ما!
یه درخت خشک و بی برگ میون کویر داغ...... توی ته مونده ی ذهنش نقش پر رنگ یه باغ
شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید.......... بر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سپید
زیر سایه ی خیالی کم کمک چشماشو بست.....دید دو تا کفتر شاهی روی شاخه هاش نشست
اولی گفت:اگه بارون باز بباره تو کویر........... دیگه اما سر رسیده عمر این درخت پیر
دومی گفت که:قدیما یادمه کویر نبود................. جنگل و پرنده بود و گذر زلال رود
گفتن و از جا پریدن با یه دنیا خاطره.............. اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره
