۲.احتمالا این وبلاگ کوتاه عمر ما داره نفسای آخرشو می کشه چون بعد از این کلی کار می ریزه رو سرم که شاید وقت برای وبلاگ نوشتن نداشته باشم.اما توی این حدودا دو سه ماهه که به طور جدی تر با به قول عزیزی "وبلاگ آباد" آشنا شدم کلی کیف کردم.چون شاید اینجا تنها جایی باشه که هم نوشته های یه پسر ۱۷ ساله رو می خونی هم یه خانوم بچه دار و معمولا خارج از کشور رو!به هر حال می دونم دلتون برای به قول الهه "گله کردن" هام تنگ می شه اما اینم فهمیدم که آدما و حتی خودم بیشتر ترجیح می دیم "زیبایی ها" رو بخونیم و ببینیم و از دور لمس کنیم و تا وقتی هم که این وبلاگو کسی که "باید" نمی خونه آب در هاون کوبیدن است. هرچند فکر می کنم تو بعضی پست هام چیزایی رو گفتم که کمتر به چشم می اومد یا مطبوعات کمتر اجازه ی پرداختن بهشونو داشتن.و اما پست امروز...
۳.مغزی از کار افتاده اما قلبی هنوز می تپد!آن سوی پنجره کسی انتظار می کشد و می اندیشد:"آیا طلوع فردا را خواهد دید؟"
برای گرفتن کارتی که نشون می ده شما اجازه می دید بعد از مرگتون از اعضای بدنتون برای زنده کردن کس دیگری استفاده بشه می تونید به اهدای عضو برید.منتها بهتره قبلش به خانواده خبر بدین!
