تبليغاتX
ندا و ایران

ندا و ایران

نفس کشید زمین...ما چرا نفس نکشیم؟

می دانم کمی دیر شد.اما به هر حال دیر گفتنش بهتر از نگفتنش است.این مثالی ست برای شناخت.شناخت جزئیات جایی که در آن زندگی می کنیم.و شناخت راهی دیگر برای برخورد با اینگونه مسائل.سکوت...سکوت...و سکوت.

خاكسپاری بدن شكنجه شده اكبر محمدی

مراسم ختم اكبر محمدی در روستای كنگميان واقع در 30 كيلومتری جاده آمل - بابل برگزار شد . در اين مراسم پدر و مادر اكبر محمدی، منوچهر محمدی كه از زندان مرخص شده تا درمراسم خاكسپاری و ختم برادرش شركت كند و عده ای از مردم محلی و كسانی كه از شهرهای ديگر به محل رفته بودند حضور داشتند. شمار زيادی از نيروهای امنيتی با لباس شخصی نيز مردم را در ميان گرفته بودند. مادر اكبر محمدی ميان مردم شيرينی پخش كرد و گفت اين شيرينی علی اكبر ماست! گزارش شده است كه جمعی از اعضای دفتر تحكيم وحدت و سازمان ادوار تحكيم كه با يك مينی بوس عازم اين محل بوده اند، وسط راه بازداشت شده اند. درباره بدنه شكنجه شده اكبر محمدی نيز پدر و مادر وی طی نامه سرگشاده ای به مجامع بين المللی و با استناد به اظهارات دائی اكبر محمدی كه در مراسم غسل و كفن اكبر محمدی حضور داشته:

پيشانی او ورم كرده و دندانهايش از دهان بيرون زده بود. كاسه سرش شكسته بود. كتف و بازو، پشت، بالای شانه و كف پاها كبود بود، شكمش فرورفته و دنده‌هايش بيرون زنده بود و در موقع شستن از ناحيه پشت سر و درون گوش خون مي‌آمد كه پنبه گذاشتيم. انگشتان دستهايش جمع شده بود، دور مچ‌های دست و پايش كبود بود و هاله‌ای از كبودی دور چشمانش گرفته بود و وزن اكبر كه قبل از اعتصاب غذا نود و پنج كيلو بوده به حدود چهل و پنج كيلو تقليل يافته بود. من و همسرم باتفاق اقوام وآشنايان در زمان دفن، جنازه اكبر را بشرحی كه در بالا توصيف شد مشاهد نموديم. جنازه شبيه اكبر نبود و انگار قبل از آوردن به آمل بشدت گريم شده بود.

منبع:پیک نت/قضاوتش پای خودتان

+ نوشته شده در  85/05/26ساعت   توسط ندا  | 

خنگ آبادی ها مردمان خوبی هستند و باهوش هم.آنها چیزهای زیادی ساختند و پیدا کردند.چیزی به نام آتش را که هم گرمشان می کرد هم می سوختتشان.برق را که خانیشان را روشن می کرد و می توانست بکشتشان.آنها برای "دفاع" از خود سلاح ها ساختند اما گاهی بی آزارها را می کشتند.برای بهتر زندگی کردن قانون گذاشتند اما هرگز کسی پیدا نشد که به تمام  قوانین عمل کند. هرکس برای خود حریمی داشت و از آن مراقبت می کرد اما گاهی خود به حریم دیگران وارد می شد.صاحب حریم یا او را می کشت یا زخمی اش می کرد که "شلیک تفنگ از دور شکار را نمی کشد زخمی می کند و شکار زخمی برای انتقام،شکارچی را زخمی نمی کند حتما می کشد" این خنگ آبادی های ما برای دفاع از "خودشان" از سلاح استفاده می کردند و برای دفاع از "حریمشان" از نرده و برای "گرفتن حریم دیگران" از بمب.

خنگ آبادی ها با اینکه خنگ بودند اما رشد می کردند فرض کنیم کمی کُند.سلاح ها کوچکتر و قوی تر شدند.بمب ها حالا دیگر بیشتر از حریم خنگ آبادی ِ بغلی را خراب می کرد.حالا دیگر خنگ بودن خنگ آبادی ها برایشان دردسر درست کرده بود چون کنترل بمب ها و اسلحه ها از دستشان در رفت.نمی دانستند بمبی که درست می کنند چرا و بر علیه چه کسی به کار می رود.حتی نمی دانستند که بمب می تواند تمام سیاریشان را در بر بگیرد.تمام زندگیشان را و کسانی که دوستشان دارند. نمی دانستند برای چه، حریم دیگران را می خواهند....نمی دانستند این همه زمین و اسلحه و بمب و موشک را می خواهند برای چه کار؟ بچه می ساختند و بزرگش می کردند و بعد از مدتی بچه را خود برای کشته شدن به جنگ می فرستادنش.جنگ برای چه و که خودشان هم نمی دانستند.

حالا میلیون ها سال می گذرد و خنگ آبادی ها به دو دسته تقسیم شدند.کسانی که برای بدست آوردن چیزی می جنگند و کسانی که برای نگه داشتنش.کسانی که تمام هستیشان را –یعنی زندگی- می دهند تا کس دیگری به خواسته اش برسد و کسانی که تمام هستیشان را می دهند برای آینده.... هموطنانشان ....و فرزندانشان.

+ نوشته شده در  85/05/19ساعت   توسط ندا  | 

میخوام یه کم با هم اختلاط کنیم.با اجازه البته!

      - خیلی خب!

چرا زنها نمی تونن برن استادیوم فوتبال نگاه کنن؟

-          یعنی چی؟نمی شه زنا برن تو استادیوم کنار مردای غریبه بشینن!

پس چرا تو همین استادیوم زنای ژاپنی بغل مردای غریبه نشستن و فوتبال دیدن؟

-          فرق داره اونا ژاپنی بودن!

آهان! پس مشکل من اینه که تو ایران به دنیا اومدم؟اگه ژاپن به دنیا می اومدم الان می تونستم فوتبال ببینم؟!

-          خانوم چرا نمی فهمی اونا زبون ما رو بلد نیستن.اگه تماشاگر حرفهای بد بزنه اونا نمی فهمن چی می گه!

خدا وکیلی مشکل فقط فحش دادنه؟

-          نه!بازم نمی شه. اصلا نمی شه دو تا نا محرم کنار هم بشینن!

پس چرا تو سینما می شه؟

-          اون سینماس.فرق داره.

چه فرقی داره؟تازه تاریک هم هست!

-          تو تبریز نمی ذلرن زنها کنار مردا بشینن.

چرا می ذارن.من خودم دیدم که زنها کنار مردای غریبه نشسته بودن!

-          شما اشتباه دیدی.تو تبریز زنها کنار برادر و پدر یا شوهرشون می شینن.

باشه قبول.پس اگه زنها با برادرا و پدرا و شوهراشون بیان استادیوم شما راشون میدین؟

-          نه بازم نمی شه.اصلا مگه برادر شما ِ پدر شما ِ برادر اون ِ پدر اون خانوم هم می شه؟

باشه.پس چرا یه قسمتی رو نمی ذارن مخصوص خانوما؟ تو بازی ایران و بحرین قبل از جام جهانی یه عده زن با لباس سفید اومده بودن دم در استادیوم و می خواستن بازی رو ببینن.چون خبرنگارا دیده بودن نتونستن بگیرنشون و برده بودنشون پایین اتاق شیشه ای و محافظت شده بازی رو دیدن.چرا تا دخترای بیشتری با دوز و کلک نرفتن تو استادیوم خودشون یه جایی رو مخصوص اونا نمی ذارن؟

-          خانوم اصلا به من چه؟مگه من دستور دادم؟!

خیلی خب چرا عصبانی می شی؟ فقط داشتیم یه کم اختلاط می کردیم!

 

       (لطفا بی طرف و با فکر نظر داده شود)

+ نوشته شده در  85/05/14ساعت   توسط ندا  | 

عجیب نیست که تا حالا اسم "فریدون مشیری" یا "فروغ فرخزاد" رو زیر هیچکدوم از شعرهای کتابای درسی ندیدیم؟!خود من تا دوره ی دبیرستان فقط اسمشونو شنیده بودم .به هر حال.این شعرو دیروز خوندم خوشم اومد گفتم شاید شمام خوشتون بیاد!

                                              

                                      حلقه(یا ازدواج)

 

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست:

"راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر"

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش و رخشندگی است

"مرد"حیران شد و گفت:

"حلقه ی خوشبختی ست حلقه ی زندگی است!"

همه گفتند:"مبارک باشد!"

دخترک گفت:" دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد."

 

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفت هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است!

 

                                                                   فروغ فرخزاد _ تهران_بهار 1334

+ نوشته شده در  85/05/09ساعت   توسط ندا  | 

* انوشه انصاری 39 ساله اولین فضانورد توریستی زن ایرانی و چهارمین فضانورد توریستی در جهان است.تبریک!

 یه سوال!

- بفرمایید.

 باید بگیم اولین فضانورد توریستی زن"ایرانیه"یا اولین فضانورد توریستی ایرانی"زنه"؟

- ؟!

+ نوشته شده در  85/05/07ساعت   توسط ندا  | 

ازچند هفته پیش می خواستم برم کتابخونه و وقت نشده بود یا تنبلی کرده بودم و بالاخره امروز رفتم."کتابخانه فرهنگسرای دختران"واقع در بلوار فردوس.از اونجایی که معمولا کمتر چیزی تو این دنیا بر" وفق مراد" منه مجبور بودم تنهایی برم چون"پایه"نبود.به هر حال از صمیم قلب می خوام که یا تنهایی یا با دوستاتون یا با دوست پسر/دختراتون حتما حتما برید و حداقل از یه سری امکاناتی که(به نظرم فوق العاده بود)استفاده کنید که البته هم برای دخترهاست هم پسرها.فرهنگسرا شامل سینما/نگارخانه/تورهای مسافرتی مخصوص دختران و مادران و خانواده/مسابقه های مختلف مقاله نویسی /غرفه های مختلف و...در یه  محیط تمیز و خنک و خلوت می شه.شمارش هم اگر اشتباه نکنم:44081038 اینه.اگر هم اشتباهه از 118 بپرسید.

خودم تا چند وقت پیش نمی دونستم همچین جایی هم هست برای همین فکر کردم وظیفمه که بگم بهتون.

فعلا شب و روزتون بخیر!

+ نوشته شده در  85/05/02ساعت   توسط ندا  | 

مینا و نینا.جفتشون شاگرد خودم بودند.برعکس دوقلوهای دیگر که اول از قیافیشان می فهمیدیم دوقلو هستند بعد از فامیلی این دوتا که از روز اول مدرسه هم جدا از هم نشسته بودند از اسم و فامیلی فهمیدیم که دوقلو هستند.مادرشان زیاد می آمد مدرسه.گاه برای تشویق مینا و گاه تنبیه نینا.با این حال من به وضوح می دیدم که هوش و دقت مینا می چربید به خواهر شیطان و پشتکار و سر و زبان نینا بیشتر از خواهردرسخوان بود.یادم است یک روز مادرشان آمده بود در دفتر معلم ها و می گفت:"وقتایی که مهمون میاد سر اینکه کی اول بره سلام علیک کنه دعوا داشتن.همیشه هم نینا اول می شد چون همیشه وقتی مهمونا می رفتن که بشینن مینا تازه یادش می افتاد لباسشو عوض کنه.برای همین دیرتر از بقیه می اومد و معمولا هم کسی صداشو نمی شنید.بعد از یه مدت دیگه سر اینکه کی اول بره سلام کنه دعواشون نشد چون مینا به بهونه درس تو اتاقش می موند."

چند روز پیش در اتوبوس مادرشان را دیدم که به نظرم آمد بعد از10-12سال چقدر خوب مانده که فقط کمی خط و خطوط دور چشمش زیاد شده بود و تارموهای سفیدش.از دو دخترش پرسیدم و فهمیدم بعد ازدیپلم هیچکدام دانشگاه نرفتند و به فاصله چند ماه اول نینا و بعد مینا (با پسرداییش) ازدواج کردند.دختردرسخوان آن روز حالا دو فرزند یکساله و سه ساله داشت و اینطور که از حرفهای مادر می شد فهمید شوهرش همسر دیگری هم دارد و مینا به تشویق شوهرش که استاد دانشگاه است درسش را ادامه داد و حالا سال دوم وکالت است.مادر با همان خنده های بلند و بی غمش خداحافظی کرد و رفت.من دلم گرفت و کمی فکر کردم و یاد جمله ام افتادم که همیشه سر کلاسها می گفتم:"کسی که باهوش نیست و پشتکار داره از کسی که باهوشه اما پشتکار نداره موفق تره."

+ نوشته شده در  85/05/01ساعت   توسط ندا  |