تبليغاتX
ندا و ایران

ندا و ایران

نفس کشید زمین...ما چرا نفس نکشیم؟

سلام

آدرس وبلاگ این بنده خدا عوض شده ببخشیدا...

www.neda-feminist.blogsky.com

اونجا بعضی از این مطلبای اینجا که به نظرم بدرد بخور بود رو گذاشتم.بازم ببخشیدا...

 

+ نوشته شده در  87/05/02ساعت   توسط ندا  | 

سلام.

حالا که من دارم می رم این بلاگفا طراحی "میزکار"ش رو خوشگل موشگل کرد!وقتی اومدم ترسیدم نکنه انقدر دیر اومده باشم که نام کاربری م رو یادش رفته باشه هرچند خودم بدون هیچ فکری واردش کردم.بگذریم.اومدم که بگم:

این خانه تا اطلاع ثانوی تعطیل است... اما فروخته نمی شود.

فقط نوشته هایم را و فکرهایم را و اسمم را فراموش نکنید لطفا.

بر میگردم شاید زود.ممنون از همه ی نظراتون که رفتند تو آرشیو مثل نوشته هام.چه آرشیو گنده ی محترمی هم شد!

فعلا... بدرود!

+ نوشته شده در  86/06/27ساعت   توسط ندا  | 

پاهایش معلوم نبود ولی احتمالا کج گذاشته بود.کت و پیراهنش یکدست سفید بود و وقتی می دیدیش یاد کلمات نورانی و هاله ی نور و ظهور و اینا می افتادی و فکر می کردی شاید از قصد این مدلی پوشیده.به نظرم سفید تر هم شده بود.مثل همیشه با لبخند و آرام و بدون تپق و با صداقتی که گاهی تشخیصش از حماقت دشوار می شد حرف می زد.در حیاط "کاخ" ریاست جمهوری بین دو مرد جوان نشسته بود که معمولا به نوبت ازش سوال می کردند.نمی دانم حیدری بود یا آن یکی که از سوخت پرسید.در مورد سهمیه بندی می دانست که کارشان خوب بود و قبول هم کرد که وضع پولدارها چندان فرقی نکرد و حتی شاید یک دلالی هم راه افتاد.گفت:"کسانی که می دونن سوخت مورد نیازشون بیشتر از اینیه که ما تعیین کردیم...بگن آقا ما انقدر بیشتر می خوایم.ما سهم اونا رو بیشتر می کنیم دسته بندی می کنیم، طبقه بندی می کنیم ببینیم آخر سر تهش چقدر می شه دیگه! برای اون مقداری که می مونه برنامه ریزی کنیم." اما دیگر نه حیدری پرسید نه آن یکی که اگر همه بگویند آقا ما بیشتر می خواهیم چی؟ درباره ی استانی کردن سهمیه بندی می دانست دردسرش زیاد است و قبول هم کرد که برای خیلی ها وضع سخت شده و ...حرف خوبی زد:"بالاخره ما می خوایم وضع مردم بهتر بشه و مردم هم بالاخره کمی محدود شدن و الان احساس محدودیت می کنن.ما هم به فکر این هستیم که این وضع کمی بهتر بشه ولی به هر حال ما داریم صرفه جویی می کنیم و این مسئله عادت مصرفی مردم رو تغییر می ده دیگه. این تغییر عادت مصرفی هم کمی سخته.به هر حال امیدواریم که..." باز هم یادم نیست حیدری پرسید یا آن یکی که قضیه ی الهام چیه و هنوز سوال تمام نشده انگار ازقبل می دانست قرار است درباره ی این قضیه هم حرفها زده شود خنده از چشمانش شروع شد.و تو هم با دیدن دندانهای عجیب سفدش پیش بینی می کنی که قرار است سر و ته قضیه به طرفه العینی هم آورده شود و همینطور هم می شود.می خندد و دستهایش را تکان می دهد و می گوید:"اتفاقا بعضی دوستان برای منم از این...از این چیزا فرستادن(حیدری یاد آوری می کند:پیام کوتاه) که خوبه خوشمون اومد شیشمی رو هم بهش بدین!" اما اعتقاد داشت که در واقع سه شغلش یکی ست اما باز هم کسی نگفت خب می شود سه شغل.سه تا کم است؟!

آخر سر هم خواست نشان بدهد که نامه ی اقتصاد دانان رویش تاثیر گذاشته دو سوال پرسید و گفت صاحبنظران بهش پاسخ بدهند ولی نگفت دقیقا به کجا.

+ نوشته شده در  86/05/04ساعت   توسط ندا  | 

 

"و بدانید قطعا آنچه که از دنیا بکاهد و بر آخرت بیفزاید بهتر از آن است که از آخرت بکاهد و به دنیا بیفزاید.پس چه بسا کاسته شده ای که سودمند است و چه بسا افزوده شده ای که زیانبار است.آنچه که به آن مامور شده اید وسیع تر ز آن است که از آن جلوگیری شده اید.و آنچه که برای شما حلال شده است بیشتر از آن است که برای شما حرام گشته است.پس رها کنید اندک را برای وصول به بسیار و ترک کنید آنچه را که تنگ است برای بدست آوردن آنچه که وسیع است."

                          

                                                                                                           امام علی (ع)

+ نوشته شده در  86/04/27ساعت   توسط ندا  | 

چیزی را که الان می خواهم بنویسم به نظرم چیزی فراتر از اطلاع رسانی نیست.یعنی موضعم را که اصلا موضعی نیست در اینجا نخواهید دید.

 

پری وزیری‌تبار،55 ساله،متولد تهران که ما به "شهره آغداشلو" می شناسیمش.

دانش آموخته ی روابط بین الملل در لندن. قبل از انقلاب در ایران بازی درسه فیلم و چند نمایش در کارنامه اش دیده می شد. فیلمها: "گزارش ِ"(کیارستمی) و "سوته دلان ِ"(علی حاتمی) و "میهمانان هتل آستوریا"ی(محمدرضا اصلانی).

بعد از انقلاب به اتفاق همسرش هوشنگ توزیع(کارگردان،نویسنده،بازیگر) به امریکا می رود.در کارنامه ی بازیگری اش در آمریکا دو نقطه ی پررنگ وجود دارد.یکی آنکه بدلیل بازی در "سریال تلویزیونی 24" در نقش یک زن تروریست ایرانی جنجال بسیاری به پا کرد و مورد سرزنش هموطنانش قرار گرفت. و دیگر اینکه بدلیل بازی در فیلم "خانه ای از شن و مه" در نقش یک زن افسرده ی ایرانی که با همسرش سرهنگ مهاجر ایرانی در شمال کالیفرنیا زندگی می کنند باعث شد کاندید جایزه اسکار بهترین بایگر نقش مکمل زن شود که این عنوان برای اولین بار است که به یک زن آسیایی و ایرانی داده می شود.شهره آغداشلو در این فیلم با :بن کینگزلی" و "جنیفر کانلی" همبازی است که هر دو در فیلمهای قبلیشان برنده ی اسکار شده بودند.

شهره  آغداشلو دو برنامه هم تهیه کرده بود. زیر آسمان کبود برای تلویزیون ایران و صدا و نوای ایران برای پخش از کانال بین المللی سراسری آمریکا.

 

با ربط:اینکه گفتم موضعی ندارم برای این است که اطلاعات من چیزی بیش از مطالب بالا نیست پس موضعی هم اگر باشد ناقص است و نه چندان آگاهانه.همین!

 بی ربط:از کسانی که در مدت (بقول یکی از دوستان) غیبت کبری من آمدند،سر زدند و با مطلب تکراری مواجه شدند و ...(!) خیلی خیلی معذرت می خوام.همین!

 

+ نوشته شده در  86/04/09ساعت   توسط ندا  | 

عکسهای مبارزه با اراذل و اوباش را که می بینم توی دلم می گم:زنده باد و بعد به لباسهایشان نگاه می کنم.تی شرت سفید یا نارنجی یا بلوز ورزشی آبی.شلوار لی.کفش آل استار معمولی یا دمپایی.کی و با چه کسانی و چند و از کجا خریده؟ یا اصلا خریده؟ توی آینه به خودش نگاه کرده و گفته:با این خوش تیپ ترم.همینو می خوام! یا ازدواج کرده؟ فکر نکنم. تا حالا عاشق شده؟حتما.چند بار گفته اگه مثلا اینجوری بشه دیگه عمرا برم سراغ خلاف،همونی می شم که اون می خواد.نماز خوانده؟ آره فکر کنم.چند بار؟ لابد یه وقتایی که از خودش بدش اومده...یا می خواسته توبه کند. پدر و مادرش چه حالی شدند وقتی پسرشان را آفتابه به گردن در محله ای که هر روز۱۰۰بار از آنجا رد می شوند دیدند؟ اون موقع به چی فکر می کردند؟ به روزی که    یک نوزاد بود. "خواسته" بود یا "ناخواسته" مثل خیلی از ما؟ بزرگتر شد مدرسه رفت یا سر کار؟ کجا؟ اوستاش کی بود؟ معلمهایش؟ وقتایی که درسهاشو خوانده بود...خوشحال بود...روزی که ترک تحصیل کرد چی؟ حتما تا حالا با خیلی ها دعوا کرده با چاقو،قمه،زنجیر...با چوب...همانطور که اون شب ماموران سیاه پوش زدنش...با چوب.ماموران من را یاد فیلمهای  جاسوسی انداختند.شب....چراغ بدست...لباس چسبان مشکی و چیزی شبیه نقاب روی صورت که از ترس اراذل زده بودند.بعضی هایشان ته ریش داشتند و معلوم بود زورشان هم زیاده اما هرچقدر هم زیاد باشد باز باید چند نفری کمک می کردند تا به یکی از همان پسربچه های بزرگ شده ای که گفتم مسلط شوند و آفتابه بیندازند دور گردنش و در محل بگردانندش.برای اینکار هم کتک است که می زنند...با چوب یا هرچیز دیگری که آنها را نمی کشد.همیین که نمیرند کافی ست.با تمام این دلسوزندن ها برای پسرهایی که ناخواسته شاید در بدترین شرایط ممکن به دنیا آمدند،وقتی یاد حرفهایشان در بازداشتگاه و جرمهایشان می افتم آرزو می کنم دیگر هرگز...هرگز...هرگز برنگردند.حتی اگر بخواهیم فکر کنیم بعد از 30 سال می توانند "اصلاح" شوند.

 

پ.ن:دوست نداشتم ذره ای از زردی اینجا کم بشه.عکسها را جایی دیگر ببینید.

+ نوشته شده در  86/03/10ساعت   توسط ندا  | 

 

به وبلاگهای خارجی سر نزدم که با اطمینان و البته تاسف بگویم این مسئله فقط برای وبلاگهای ما ایرانی هاست اما این را با اطمینان و البته تاسف می توانم بگویم که وقتی چیز جدیدی وارد زندگیمان می شود قبل از اینکه نحوه ی صحیح استفاده اش را یاد بگیریم ازش استفاده می کنیم و این رفتارمان درست مثل رفتار کودکی ست که برای اولین بار اسباب بازی جدیدی به دستش می دهند و او آنقدر با آن اسباب بازی  ور می رود که آخر یا بازی کردن با آن را یاد می گیرد یا اسباب بازی را خراب می کند!

این،حکایت ما جهان سومی های باهوش است و پدیده های جدیدی که وارد کشور و فرهنگمان می شود و گاها نه تنها زندگی را آسانتر نمی کند بلکه معضل جدیدی هم بر معضلهای اجتماعی نخ نما شدیمان اضافه می کند. ماهواره،کامپیوتر،وبلاگ،چت،...

وبلاگ قرار بود جایی باشد که یک فرد با یک هدف و موضوع مشخص عقاید یا اطلاعاتش را دراختیار دیگران قرار دهد.اما واقعا جایی که ما درآن دست و پا می زنیم وبلاگ است؟!

به چند وبلاگ فناوری کامپیوتر که یک دانشجوی کامپیوتر هم به راه انداخته سر زدیم؟ـخیلی.در چندتایشان چیزی جز دانلود عکس و موزیک و اسکرین سیور و کد موبایل دیده ایم؟

چند وبلاگ تاریخی دیدیم که چیزی بیش از چند سخن از کوروش و داریوش و اهورامزدا و تاریخچه ی چند مراسم می گوید؟

وبلاگهای زنان همگار باز شده اند که فقط خبر زندانی شدن و تلاش برای آزاد کردن و آزاد شدن فعالان جنبش را به ما بدهند. 

تابه حال چند وبلاگ پزشکی تخصصی یا حداقل ابتدایی و کاربردی پیدا کرده ایم؟

اوه...وبلاگهای تحلیل سیاسی که...گاهی مطالب و نگاه به موضوعات سیاسی آنقدر به هم نزدیک است که فکر می کنم در روز یک وبلاگ را 6بار خوانده ام.کاش حداقل چیزی بیش از صحبتهای روزمره درباره ی مثلا"انرژی هسته ای" و "مبارزه با بدحجابی" و "ماجراهای لاریجانی و سولانا" و...نوشته می شد!

به نظرم این بین وضع وبلاگهای شعر و داستان و وبلاگهای روزمره(شاید چون توقعی ازشان نمی رود)بهتر است.

همه ی این قضایا یک طرف، کامنت گذاشتن ایرانی های منتقد و تیزبین و باهوش که معلوم نیست هوش و نگاه عمیق و انتقادهایشان زمان کامنت گذاشتن کجاست یک طرف دیگر.

پیشنهاد اول: به خودمان نگیریم و به راهمان که نمی دانیم دوستش داریم یا نه ادامه بدهیم.

پیشنهاد دوم:به خودمان بگیریم و کمی ناراحت شویم و برویم تمام آرشیوهای نوشتیمان را بعنوان یک خواننده بخوانیم و بعد کمی فکر کنیم و به کل وبلاگ نمره بدهیم.

 

+ نوشته شده در  86/02/21ساعت   توسط ندا  | 

"۸ مارس بدون حجاب"..... این شعار ماست!

مبارزه با حجاب  برای حفظ آزادی، آزادی ،آزادی،آزادی زن!

بیایید "روز زن" امسال را بدون حجاب برگزار کنیم!

و چیزهای دیگه که من هیچ وقت معنیشونو نفهمیدم.

 

اینها شاید اهداف ماست و شعارهای ما در این برهه ی زمانی... و چه خوب ربطش می دهیم به الگوهایمان.گذشتیمان.آیندیمان.و چه خوب ربطش می دهیم به دینمان و البته چه بد.طوری که انگار هم سیخ می سوزد هم کباب و هم... دست آشپز!

دوست داشتم چیزی از دینمان بگویم.البته دین هایمان.که دینهایمان گذشتیمان است و عقایدمان.و عقایدمان  زندگیمان.مان تان و شان!

 

زرتشت(ایران قبل از اسلام): زنان زرتشتی برخلاف تصور ما از "لباس بلند" و "روسری" استفاده می کردند.البته زنان اشراف علاوه بر آن "روبند"هم می زدند.اهمیت حجاب زمانی بیشتر شد که "اشو زرتشت" از حجاب گفت و الزامش و شاید هم اجبارش.و گفته اند که در زمان داریوش،حجاب با الزام بیشتری رعایت می شد.اعتقاد آسیب ناپذیر زنان زرتشتی به حجاب را تاریخ نویسان ثبت کردند...قضیه ی اسارت دختران در "کسری" و مقاومتشان دربرابر تازیانه ها و کنار نزدن حجابشان تا آخرین لحظه. یا درخواست خشایارشاه از همسرش.اینکه او بدون حجاب در مراسم ازدواجشان شرکت کند و او هم نپذیرفت و از ملکه ی ایران بودن تا آخر عمر محروم شد.

 

مسیح: قبل از ظهور مسیح کسی چیزی از حجاب نمی دانست..همانطور که از چیزهای دیگر نمی دانست.اما ظاهر حضرت مریم و عقاید عیسی مسیح،باعث شد پوشش و البته پوشش موی سر اهمیت پیدا کند و الان هم زنان مذهبی مسیحی را می بینیم که ظاهرشان به اندازه ی ظاهر یک مسلمان مذهبی پوشیده است.

 

(منبع : تاریخ تمدن ویل دورانت  جلد۲  ص۳۰)

+ نوشته شده در  86/01/18ساعت   توسط ندا  | 

 

 

"شکوه رستن" از فریدون مشیری و...عیدیتون و بعد از عیدتون هم مبارک!

 

بیاموزیم:

شکوه رستن، اینک،

                            طلوع فروردین

گداخت آن همه برف،

دمید این همه گل،

شکفت این همه رنگ!

 

زمین به ما آموخت:

ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم؟

نفس کشید زمین، ما چرا نفس نکشیم؟

 

+ نوشته شده در  85/12/28ساعت   توسط ندا  | 

امسال هم مثل سالهای دیگر بعد از مراسم تق و توق ها و جیغ و ویغ های به اصطلاح چهارشنبه سوری مسئولین آماری می دهند که "ملت امسال کمتر از پارسال زخمی شدند و مردند و کار ما هرسال بهتر می شود و ...دلتان بسوزد" و من همیشه به این فکر می کردم که چرا این آمار که هر سال کم می شود هنوز به پایان نرسیده و کی به پایان می رسد و اصلا روزی می رسد که دیگر آماری از کشته ها و زخمی ها در روزنامه های روز بعد نخوانیم؟!

امسال در کمال تعجب و شاید خرسندی خواندم که رضا دهقان پور(معاون اورژانس کشور) و محمود سالارکیا(معاون دادستان تهران) و بقیه ی دوستانشان اظهاراتی کردند که اگر عین حقیقت باشد جشن گرفتن دارد.

دهقان پور گفت: کلا 1117 نفر در کشور مجروح شدند که 887 نفرشان به بیمارستان منتقل شدند و بقیه هم درمانشان سرپایی بود و نیازی به تجهیزات بیمارستان نداشتند.اما این در حالی ست که سال گذشته 1900 مجروح داشتیم و مهمتر از همه ی اینها...

سال  84در ایران 100 نفر جانشان را در آتش بازی های چهارشنبه سوری از دست دادند درحالی که امسال این آمار به "صفر" رسید.

سالارکیا هم گفت:حدود 300 نفر از اراذل و اوباش تهران را دستگیر کردند و فرستادند ورزشگاه ساعی.(ورزشگاه ساعی؟!).و آرامترین شهر هم تهران معرفی شد.

آخر سر هم نیروی انتظامی که در پوستش نمی گنجید اطلاعیه ی "تقدیر از شهروندان" صادر کرد.

اما ما که بقول یکی از دوستان کاری به آمار و ارقام نداریم فقط امیدواریم این آمار و اخبار ِ به شدت خوشحال کننده ، درست باشد که اینها شاید بیانگربا فرهنگتر و عاقلتر شدنمان باشد و شاید هم تاثیرگذارتر شدن برنامه ها ی گاه خنده دار و گاه دلخراش صدا و سیما.

 

بی ربط:بابت آهنگ شرمنده!قرار نبود این آهنگ باشه...شمام که به روی خودتون نیارید!

+ نوشته شده در  85/12/24ساعت   توسط ندا  |